علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

عکسهای جا مانده از علی

پسر نازی امروز تو کامپیوتر یکسری از عکسهاتو پیدا کردم   این عکس مال عیده مهمونی عیده که عمه و دختر عمه من اومدن خونمون و  تو و پریسا دختر دختر عمه من با هم عکس گرفتین       این یکی عکس مال بازدید عیده که ما رفتیم خونه پریسا اینا و تو رو تاب پریسا نشستی   این عکس مال اردیبهشته که با مامان بزرگی رفتیم خبر بافت که اونجامن یه تصادف کردم و ماشینو کوبوندم توی در و کلی خرج درست کردم جای خیلی خوبی بود ولی اصلا خوش نگذشت   ...
27 شهريور 1392

شیرین کاریهای علی جوون

وقتی بهت میگیم ذوق کن اینقد قشنگ ذوق میکنی که خوردنی میشی وقتی بهت میگیم دعوا کن دستاتو با نهیب به هم میزنی و اخم میکنی عاشق توپی هر چیز گردی که میبینی سریع میگی بوپ بوپ و باید به دستش بیاری خیلی خوب شوت میکنی فکر کنم در آینده فوتبالیست خوبی بشی هر وقت میگم خداحافظی کن سریع میگی بابای و بوس میفرستی عاشق ددد رفتنی به دایی می گی دا و خیلی دوسش داری هر مردی رو که غریبه  باشه میگی عمو هر کی برخلاف میلت حرف بزنی سریع دعواش میکنی و میگی بده تازگیا یعنی از وقتی رفتی مهدکودک هنوز هراس داری و از آدمای غریبه مخصوصا خانمها میترسی شاید فکر میکنی که تو رو از من جدا میکنن خدا کنه زودتر هراست خوب بشه مامانی   ...
3 شهريور 1392

اولین قدمهای تو

راستی یادم رفته بود این مطلب مهم را بنویسم 22 تیر یعنی در سن یکسال و یکماهگی تو شروع کردی به راه رفتن، رفتی کنار میز تلویزیون و دستتو ول کردی و 4-5 قدم اومدی به طرف من و دیگه ول کن نبودی همش میخواستی تمرین کنی اصلا هم محتاط نیستی خیلی بی پروا با اینکه هی می خوردی زمین  ول کن ماجرا نبودی خلاصه ظرف یک هفته راه رفتن را یاد گرفتی البته تعادل خوبی نداشتی و هی میخوردی زمین ولی تو این یک ماهه خیلی ماهر شدی دیروز که میرفتی رو بالشت می خواستی بپری پایین!!!!! واقعاً اعتماد به نفست خیلی بالاس هنوز خوب راه رفتن رو یاد نگرفتی می خوای بپری قربونت بره مامان خیلی دوس داشتم برات جشن قدم بگیرم ولی راه رفتن تو با ماه رمضان همزمان شد و نشد که بشه ...
3 شهريور 1392

انصراف از مهد کودک

پسرکم متاسفانه نتونستی با مهدکودک و خاله سحرت ارتباط برقرار کنی وقتی میومدی خونه خیلی پریشون بودی احساس ترس و هراس داشتی احساس ناامنی ، همش به من می چسبیدی و حتی اگر چند ثانیه ولت میکردم میزدی زیر گریه ، نمیدونم از چی ترسیده بودی و چی تو ذهنت بود خلاصه اینکه بعد از 2 روز که تنهایی فرستادمت پشیمون شدم از فرستادنت به مهد و حالا دوباره افتادم دنبال پیدا کردن پرستار کاش زود بزرگ میشدی و از این سن بحرانی در میومدی این هفته خیلی بهم سخت گذشت این پریشون حالیت خیلی روی من تاثیر گذاشته بود و از نظر روحی خیلی ضعیف شدم خدا رو شکر بعد این 2 روز که رفتی خونه مامان بزرگی دوباره داری عادی میشی اینم از این پروژه که ناموفق بود . حالا دیگه یه سال دیگه صبر...
30 مرداد 1392

گذشت زمان

زمان می گذرد امروز برگشتم به عکسایی که تو محل کارم ازت داشتم و یه مروری داشتم چقدر زود زمان می گذرد تو بزرگ و بزرگتر میشی و من خوشحالم که در این مراحل زیبا کنارت هستم           ...
27 مرداد 1392

مهد کودک

مامانی تصمیم گرفتم که دیگه بزارمت مهدکودک و دیگه زندگیت یه نظم پیدا کنه و از همین حالا به مهدکودک عادت کنی، آخه همه میگفتن تو روابط اجتماعیت خوبه همش دوس داری با بچه ها بازی کنی برا همین زود به مهد عادت میکنی و تنها گذاشتنت با یه پرستار تو خونه باعث افسردگی و تنهاییت میشه و این باعث شد که عزمم رو جزم کنم که بزارمت مهد کودک با تحقیقی که از قبل کرده بودم مهد مادر رو برات انتخاب کردم که امیرمحمد، رادین و الینا هم همونجا بودن و تصمیم گرفتم که 2 هفته که تعطیلات تابستونی دارم هر روز ببرمت تا خوب خوب عادت کنی و من بدون دلنگرانی و دلهره بعد 2 هفته برم سرکار ولی محاسبتم خوب از کار درنیومد هفته اول بهتر بودی ولی هفته دوم اصلا نمیخواستی تنها باشی ...
27 مرداد 1392

وقایق زندگی در یکسالگی

عزیزکم هر روز داری بزرگ و بزرگتر میشی و کارهای جدیدی رو یاد میگیری و خیلی خوشحالم از این موضوع کم کاری مامان رو ببخش که لحظه لحظه زندگیت رو ثبت نکرده آخه هر لحظه اش قشنگه و میدونم بعداً حسرت تک تک لحظه هاشو خواهم خورد خیلی چیزای جدید یاد گرفتی مثلاً یاد گرفتی دعوا کنی و هر کی اذیتت میکنه دستات رو میزنی به هم و سرش نهیب میزنی که خیلی با مزه میشی و همه خوششون میاد از جذبه تو مامان -بابا- عمه- اب- آیدا -باد -بد -ب ب - دد- جیش، جیز  رو میگی به همه بچه ها  میگی آیدا ولی وقتی بهت میگم بگو نی نی میگی نِ نِ مورچه رو میشناسی و به مورچه میگی دِدِ از پله ها مثل وروجک ها میری بالا عاشق بالا رفتن از پله ای و از غفلت ما خوب استفا...
27 خرداد 1392

وقایع دندونیه زندگی علی

پ سرم در تاریخ 15 فروردین دوتا دندون بالاییت هم جوونه زد 2 تا دندون خوشگل و بزرگ که بینشون فاصله هست حسابی جا ذخیره کردی برای دندونای دائمت   در تاریخ 20 فروردین هم  دندون پنجم گلم جوونه زد ...
10 ارديبهشت 1392

یه اتفاق بد

پسرم دیروز یعنی روز یکشنبه 2/8 با هم رفتیم مسجد نماز بخونیم که یهو جیغت رفت هوا من پریدم که ببینم جی شده دیدم تو یه زنبور قرمز نیمه جون رو گرفتی تو دستت و زنبور بی شعور هم تو رو نیش زده وای خیلی اون لحظه برام سخت گذشت با بابایی سریع بردیمت بیمارستان مهرگان و بهت ضد حساسیت زدند خلاصه هم من و هم تو خیلی گریه کردیم بابا هم خیلی هول کرده بود کلاً شب بدی بود ولی خدا رو شکر روز بعد خیلی بی تابی نکردی و خیال مامانی رو راحت کردی نمیدونی چقد برامون عزیزی و چقدر دردت برا من و بابایی سخت و دردآوره ایشالا هیچوقت درد نبینی و همیشه خدا حافظ و نگهدارت باشه گلکم ...
10 ارديبهشت 1392